اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

181

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

و بر من رو مخراش ، و بر من به واى و هلاك فرياد مزن . » سپس او را آورد و نزد من نشانيد و من بيمار و مردنى بودم . و آنگاه نزد اصحاب خويش رفت و چون فردا شد ، بيرون آمد و با سپاه دشمن سخن گفت و بزرگى حق خود را بر ايشان ياد - آورى كرد و خدا و پيامبرش را به ياد ايشان داد و از ايشان خواستار شد كه او را در بازگشتن آزاد گذارند ، ليكن آنان تن ندادند مگر آنكه با او بجنگند يا دستگيرش نموده نزد عبيد الله بن زياد برند . پس شروع كرد بسخن گفتن با اين دسته و آن دسته و اين مرد و آن مردشان ، و در پاسخ وى مىگفتند : نمىدانيم چه مىگويى . آنگاه بهمراهان خويش روى آورد و گفت : ان القوم ليسوا يقصدون غيرى و قد قضيتم ما عليكم فانصرفوا فانتم فى حل ، « اين سپاه جز با من كارى ندارند ، و شما وظيفه خويش را بانجام رسانديد پس بازگرديد چه شما آزاد هستيد . » گفتند : نه به خدا سوگند ، اى پسر پيامبر خدا ، تا جانهاى ما فداى جان تو باشد . پس براى ايشان ( از خدا ) پاداش نيك خواست . زهير بن قين سوار بر اسب خويش بيرون آمد و فرياد كرد : اى مردم كوفه شما را از عذاب خدا بيم مىدهم ، بيم باد شما را ، اى بندگان خدا ، فرزندان فاطمه بدوستى و يارى سزاوارترند از فرزندان سميه ، اگر هم اينان را يارى نمى كنيد ، با ايشان نجنگيد . اى مردم ، امروز بر روى زمين پسر و دختر پيغمبرى جز حسين نمانده و هيچكس بر كشتن او گر چه به يك كلمه باشد يارى ندهد مگر آنكه خدا دنيا را بر او تلخ سازد و بدشوارترين شكنجه هاى آخرت عذابش كند . سپس يك نفر يك نفر قدم به راه شهادت نهادند تا ( امام ) تنها ماند و از اهل بيت و فرزندان و خويشانش يك نفر همراه نداشت . در اين حال سوار اسب خويش بود كه نوزادى را كه در همان ساعت براى او تولد يافته بود بدست وى دادند ، پس در گوش او اذان گفت و كام او را برمىداشت كه تيرى در گلوى كودك نشست و او را سر بريد . ( امام ) حسين تير